خرید بک لینک
نیم ساعت بعد باخت استقلال برای پرت کردن حواسش بهش زنگ زدم.... تا برداشت با این جمله شروع کرد: " تو دیگه چی میگی این وسط، باید حتما به توام جواب پس بدم....قبل تو از تبریز زنگ زدن و چنین و چنان...." و شما ذره ای فکر کن اصن بزاره من بگم سلام....!!! هیچی دیگه.... اون اونور از همه جا داشت غر میزد.... من اینور ریسه رفته بودم از خنده!!!!!! پ.ن: نیت همین بود اون غر بزنه، تخلیه شه، عصبانی نباشه..

برچسب: شنونده,غرهای,هستم,بفرمایید, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

بردیا ممکنه یه نشونی از خودت برام بزاری؟

لطفا!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: شاید براتون عجیب باشه... اما مجبور بودم اینو بزارم پست ثابت. پیشاپیش ممنونم که درک میکنید.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:52  توسط پناهنده |

برچسب: بردیااااا, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

مدتهاست میگه فلانی عکس قدی ازت میخواد....امروز گفتم به فلانی بگو دوستپسر داره....چشاش گرد شد، گفت تو به خاطر اون همه رو داری رد میکنی....گفتم نه.... تا چندوقت پیش اینطوری نبود...!!الانم که اینو میگم به این دلیله که واقعا حوصله ندارمخودمو اینهمه افکار درهم برهم رو واسه یکی دیگه 6 7 سال شرح و بسط بدم!اون هم منو میشناسه، هم جد و آبادمو...هروقتم دوستیمون تموم شد، شک نکن میرم....دیگه نگفتم چه

برچسب: مادر,گرام,میکنم, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

من نمیدونم اون دوستی که از دیشب بیش از ۴۰ صفحه رو وا کرده و خونده....

چطور شده که حتی یه نظر هم نزاشته...!!

و شاید از برادران باشه و ما بیخبر!

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:40  توسط پناهنده |

برچسب: بود؟, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

میدونستید مامان من در 6 ترم کارشناسی رو خوند و

من کارشناسی ارشد رو دارم با 7 ترم تموم میکنم!!!؟

میخوام بگم یه جاهایی هم "دختر کو ندارد نشان از مادر" صحیح نیست!!!!!

از اولشم تقدیمی به خودش بود....

من واقعا دیگه دارم خفه میشم از این حجم گرفتگی و تنبلی خودم البته!!

دفعه بعد خواستم درس بخونم با خودم حجت تمومی میکنم بعد میرم سراغش...

نه بخاطر مامانم!! :/

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ساعت 15:29  توسط پناهنده |

برچسب: نمیفهمم,باید,روال,بقیه, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

به من تو بچگی تو فامیل میگفتن "لوسین".... بسکه به گفته اونا و نسبت به بچه های دورو بر خودم لوس تلقی میشدم....بیشتر البته چون چسبیده بودم به مامانم اینو میگفتن....یا مثلا دهنی نمیخوردم....یا مثلا خسیس بودم....یا مثلا با ناز و کرشمه حرف میزدم، چشم و ابرو میومدم.... خلاصه که الانم هنوز هستن از اون دوران که صدام کنن "لوسین"!!! و من واقعا میخندم همراهشون :دی بعد داشتم بهش میگفتم من لوسم....گفت

برچسب: تونه, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

پروسه خمیر دندون تو خونه ما اینجوریه که:

میگی حالا داره... حالا داره....

یه شب به انگشتات فشار میاره....

چندشب به انگشتای میمی که برا تو بریزه رو مسواک!

در نهایت یه شب میبینی هیچی کارساز نیست!

و بی مسواک میخوابی....!

به نظرم آدمام همینجوری میتونن باشن....

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:41  توسط پناهنده |

برچسب: امشب,منسهل,انگاری, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

آهنگ شب از آرمان گرشاسبی رو گوش کنید؛

بعد بیاید به من بگید شبیه آهنگ کی میخونه این؟

خودم دقیق نمیدونم.... ۴تار؟ زندوکیل؟

پ.ن: شبا که آهنگ گوش میدم، آهنگای آرومن....

و من عجیب هوس مسافرت میکنم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:36  توسط پناهنده |

برچسب: گوشی, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:24

مراسم تش.ی.یع اب.را.ه.یم ی،ز،دی...

دست راست امام....

آدمی که برنامه ریزی های ان.قلا،ب رو از نوشتن قان.ون اسا.سی تا باقی چیزهایانق.لابی رو به واسطه سواد کافیش هدایت میکرد....

و مثل همه انقلابها، توسط انقلاب بلعیده شد!

و هنوز شعار یا.حس.ین م،یر.حسی.ن....

و هنوز مو به تن من سیخ میشه....

و هنوز....

+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:44 توسط پناهنده |

برچسب: اینجوری,باشه؟, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:22

اون یکی میگه،وقتی فهمیدم تنهایی رفتی فلان کشور، تازه دوزاریم افتاد تو نصفت زیر زمینه!!بعد 20 سال تازه فهمیدم!! این یکی میگه تو یه جایی یا یه چیزیو بگو که توش نرفته باشی....بگو که درباره ش نمیدونی!!از فلان دیزی سرا... فلان خیابون و فلان شغل تا فلان بساطی خوراکی فروشی که من اسم خیابونشم نمیدونستم و طرز کار اکلیل سرنج و فلان دسته 30یا30 و فلان دین و نحوه مسافرکشی حتی!!واسه چی دختر انقدر همه چیو نا

برچسب: باشید, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:22

میگه چیکار میکنی....

میگم مث یه ماهی تو رودخونه خودمو سپردم به آب...

میگه نه، باید بجنگی!

میگم چه کاریه وقتی میدونم تهش میرسه به دریا!

+ نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:20 توسط پناهنده |

برچسب: نگاه,امید,امید,دارم, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 4:38

یه زن مگه چیکار میکنه؟ صبح پامیشه میره سرکار، عصری میاد در حالیکه تلفنی با مامانش از همه جا حرف میزنه، همینجوری هم دستور غذارو میگیره.... داره غذارو آماده میکنه.... بعد نگا میکنه میبینه ۲ساعت گذشت... در قابلمه رو برمیداره غذارو بو کنه، دماغش میسوزه... رنگ مو رو برمیداره شروع میکنه رنگ کردن، بعد دوش میگیره.... میاد بیرون بقیه غذا و سالاد و آماده میکنه.... زنگ میزنه مامانش، مامانش عصبانیه.... اعص

برچسب: قیمه,عالی, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 4:38

شکست دیروز استقلال و صحنه علی منصور بعد از بازی، منو یاد اونروزی انداخت که استقلال با بهمن(پیکان سابق) بازی داشت و من با موهای بافته دوطرف و یه بلوز دامن چین چینی کوتاه تو ورزشگاه آزادی رو نیمکتای سیمانی بودم... خب قطعا تو اون سن و سال ۹ ساله، من هنوز طرفدار نشده بودم.... و استقلالم نتیجه دلخواه رو نگرفته بود... اما بعد بازی رو خوب یادمه که وقتی داشتیم تو شهر چرخ میزدیم، جلو هتل رامتین ناصر خان

برچسب: بابا, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 2:37

حوصلم بدجور از بی حوصلگی سر رفته...

از اون بی حوصلگیا که حوصله هیچیو نداری،

سرتو میندازی پایین کاراتو انجام میدی...

در واقع دوست دارم کارامو انجام ندم! :|

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:23 توسط پناهنده |

برچسب: پلیز,مِیک, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 2:37

"یارب نظر تو برنگردد / برگشتن روزگار سهل است"

تکلیف امروز:

خوندن مصرع اول، تسلیم شدن

خوندن مصرع دوم، لبخند

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:4 توسط پناهنده |

برچسب: مناجات, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 2:37

دخترای گلم اگه عقب تاکسی نشستید و از قضا یه آقایی هم کنارتون بود و پاهاشو ۳برابر عرض شونه ش باز کرده بود.... و شما به دلیل چسبیدن زیادی به در به صورت ریزمولکولی، داشتید از در عبور میکردید برید بیرون.... یا اگه وسط نشستید، عرضتون رو به مثابه پلنگ صورتی باریک کردید که ایشون خیلی به هدفشون نرسن.... راهش این نیست!!! راهش اینه خیلی محترمانه, با صدای واضح و نه عصبانی و بدون خجالت... خیلی معمولی بگید،

برچسب: آموزه,دخترانه, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 2:37

قرار بود مهمونی برم، نشد.... بعد مهمون اومد.... به هرحال من موهامو داشتم درست میکردم.... این تار سفید خودشو انداخت بیرون... که داشتم بی اراده میدادمش بره اون پشت مشتا... بعد ایستادم.... دیدم همینه که هست.... من در این سن اینو دارم.... و خب بیرونم باشه خیلی بد نیست.... چه بسا مهمونمون رفت، رفتم جلو آینه خودمو با همون تارمو دوست داشتم... میشه به چیزای دیگه هم بسطش داد.... + نوشته شده در شنبه ۴

برچسب: هرکاری,میکنید,واسه,خودتون,باشه,خودتون,هستید,خودتون, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 2:37

صفحه بندی